سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران

هشدار: با خواندن این پست وقت خود را هدر ندهید!!!
به تقلید از فاطیما من هم آرزوهام را می نویسم شاید اونچه که فردا به دست خواهم آورد آرزوی امروزم بوده باشد.
1. چشم هام را باز کنم و عکس مانیتور صفحه ی موبایلم را به طور واقعی روبه روم ببینم. آرزو دارم یک حج با معرفت و مقبول به جا بیارم.
2. برم کربلا. البته حس می کنم اما حسین منتظر اول عظمت نماز را درک کنم بعد من را بطلبه!
3. توی خونمون یه مرد داشته باشیم که کارهای مردونه را انجام بده: بخاری وصل کنه، بخاری جمع کنه، کولر را راه بندازه، لولاهای در را روغن کاری کنه،.... و مهمتر از همه خرید کنه.
4. خودم از عهده ی مخارجم بربیام.
5. مامانم از دستم راضی باشه( این آرزوی بچگی هام هم بود)
6. درسم را تا آخرین مقطع ادامه بدم.
7. یه لیسانس زبان بگیرم.
8. این قدر ساده نباشم.
9. این قدر بد اخلاق نباشم.
10. گناه نکنم.
11. همیشه آرزو داشتم زمانه این قدر به خواهر شماره 2 سخت نگیره.
12. مامانم سفرهای زیارتی که آرزوش را داره را هر چه زودتر بره.
13. کلی آرزوهای ریز و درشت برای اطرافیانم که خلاصش میشه خوشبختی همگیشون.

حالا که به تقلید از فاطیما آرزوهام را نوشتم به طرز مسخره ایی تصمیم گرفتم توی بازی وبلاگی لعیا هم شرکت کنم اگر چه زمان زیادی از دعوت لعیا می گذره؛ البته من این مطلب را همون موقع نوشتم که حالا می یارمش اینجا:
چند روز پیش وقتی رفتم وبلاگ لعیا و آرزوهاش را خوندم چقدر برام شیرین بود؛ یه لحظه احساس کردم وای دوران کودکی؛ دورانی که توی اون از تمام سختی ها و غم ها و پستی و بلندی های دنیا فارغی...
دو روز تمام ذهنم درگیر بود تا فقط به یاد بیارم آرزوها و ترسهای دوران کودکیم چه چیزهایی بوده؛ اما بعد که همه چیز را به یاد آوردم دیگه نوشتن خیلی سخت بود. اون هم اینجا، مونده بودم بنویسم یا نه...
دارم می نویسم که دوباره از یاد نبرم کودکیم با چه آرزوهایی گذشت:

1. دو، دو سال و نیمه که بودم آرزو داشتم تلویزیون داشته باشیم.
2. آرزوی سه سالگیم داشتم یه سه چرخه بود و بعد ها یه دوچرخه.( هیچ وقت نداشتم)
3. توی همون سه سالگی بود که فهمیدم غیر از خواهر شماره 2 باز هم خواهر و برادر دارم و چقدر دوست داشتم که بقیه خواهر و برادرهام از پیشمون نرند و با هم زندگی کنیم.
4. تقریبا 5 ساله بودم که آرزو داشتم مامان به خاطر خطاهام من را ببخشه و خدا ازم راضی باشه.
5. تمام دوران دبستان آرزو داشتم یه عروسک داشته باشم.
6. توی همون روزها بود که می خواستم پروفسور بشم.
7. و باز در تمام دوران دبستان آرزو داشتم کمی رنگ پوستم روشنتر باشه تا توی جمع بچه ها این قدر به خاطر رنگ پوستم تحقیر نشم.
8. وقتی فهمیدم پول چیه؛ آرزو داشتم اونقدر پول داشته باشیم که مامان این همه اذیت نشه.
9. از 8 سالگی که فهمیدم بابا چیه یا بهتر بگم کیه آرزوم داشتن یه بابا بود!

کودکی و دوران دبستان من با این آرزو ها طی شده ولی هر چه به ذهنم فشار آوردم خاطره ایی از ترس به یاد نیوردم جز این که 4 ساله که بودم خونمون یه دالان داشت که باید از اون دالان می گذشتیم و بعد درب حیاط بود، دالان تاریکی بود و من از تاریکی اون می ترسیدم.
در آخر من هم پیشنهاد می دم شما هم آرزوهاتون را بنویسید یا به سبک فاطیما یا به سبک لعیا یا هر دو...



[ یکشنبه 87/12/25 ] [ 1:40 صبح ] [ ساجده ]

نظر

و آنچه از  نعمتهای این عالم به شما داده شده متاع و زیور بی قدر زندگانی دنیا است و آنچه نزد خداست بسیار برای شما بهتر و باقی تر است اگر فهم و عقل به کار بندید.
                                                                                سوره ی قصص، آیه 28

خوشتون می یاد چقدر زندگی این دنیا را زده تو سرش، گفته زندگی بی قدر یعنی هیچ ارزشی نداره! کاش کمی این را می فهمیدم اون وقت حتما کمتر حرص می خوردم، کمتر ناراحت می شد و کمتر عصبی بودم.
خدا همیشه با این آیاتش خوب حداقل جواب من یکی را داده. آدم را خلع سلاح می کنه...

پ.ن.1. چه لذتی داره یه پست بزاری، ولی برای هیچ کس نظر نزاری. بعد همه بیاند برات نظر بزارند. این فقط برای اثبات محبوبیتمان در نت به برخی دوستان بود که اثبات شد.

پ.ن.2. بابت تبریکات تولد از کلیه دوستان جمیعا تشکرات لازم به عمل می آید؛ اینم کیک تولدم برا اونهایی که کیک می خواستند    ولی از آنجایی که من کند و کاو کردم نتوانستم تاریخ تولدهای شما را بجورم( همون پیدا کنم) خودتون بیایند اعتراف کنید کی به دنیا اومدید  وگرنه مجبور می شم برم خودم را بکشم شب عیدی خانوادم داغدار می شند. خواهش می کنم. فقط به خاطر مامانم گناه داره بنده ی خدا

پ.ن.3. محض اطلاع دوستان یکی از مامانیام مریض شده، سرما خورده. بد نیست همین جا برای شفای تمام مریض ها هم یه حمد شفا بخونید(کاری به جوجوم نداره، برا آدمها منظورمه)



[ یکشنبه 87/12/18 ] [ 9:24 عصر ] [ ساجده ]

نظر

قبل از خواندن این پست یک ماشاء الله بگویید. گفتید؟
خب امروز جوجه هامون 15 روزه شدند. ماشاء الله. من صداشون می زنم مامانی من، مامانی های من، خوشکل های من.
این روزهایی که هم سرم خیلی شلوغه، هم فکرم خیلی مشغول تنها لحظاتی که برای چند دقیقه ای از این دنیای مسخره جدا می شم وقتیه که به جوجوها غذا می دم. جوجوها بر خلاف من پر از انرژی اند، پر از شور زندگی. خیلی دوستشون دارم.
وقتی بهشون غذا می دم به یه چیز خیلی دقت کردم. وقتی غذای کمی می زارم جلوشون تا ته غذا را می خورند و بعد از چند لحظه شروع می کنند به جیک جیک که بلــــــــه، گشنه ایم. ولی وقتی غذای زیادی می ریزم جلوشون، یه کمش را می خورند و بقیش را می ریزند زیر پاشون و بعد شروع می کنند به جیک جیک که بلــــــــــــه، ما گشنه ایم! (حسنک کجایی!)
امروز داشتم به این فکر می کردم که یعنی ما بنده ها هم همین طوریم؟ اگه خدا بهمون کم بده، از این کم بهترین استفاده را می بریم و خدا را هم از یاد نمی بریم، چون زودی دوباره دست به دعا برمی داریم که خدایا ما فلان چیز را می خواهیم. اما اگر زیاد بهمون بده، نعمت هاش را پایمال می کنیم؟!
           فکر کنم همین طوری باشیم مثل جوجه ها...
پ.ن.1. آینده یه خوبی داره یه بدی، این که نمی دونی چی قراره پیش بیاد. این هم من را می ترسونه هم امیدوار می کنه.
پ.ن.2. توی این 6-7 ماه اخیر این 5 روزی که این کار دستم بود اولین دفعه ایی بود که احساس گشنگی می کردم. دو روزش اصلا غذا نداشتیم!
پ.ن.3. مامانی دوستت دارم
پ.ن.4. خدایا دلم برات تنگ شده...



[ دوشنبه 87/12/12 ] [ 11:55 عصر ] [ ساجده ]

نظر


ای مردم‏، اگر درباره برانگیخته شدن در شکّید، پس بدانید که ما شما را از خاک آفریده‏ایم‏، سپس از نطفه‏، سپس از علقه‏، آنگاه از مضغه‏، دارای خلقت کامل و احیاناً خلقت ناقص‏، تا قدرت خود را بر شما روشن گردانیم‏. و آنچه را اراده می‏کنیم تا مدتی معین در رحمها قرار می‏دهیم‏، آنگاه شما را به صورت‏ کودک برون می‏آوریم‏، سپس حیات شما را ادامه می‏دهیم‏ تا به حد رشدتان برسید، و برخی از شما زودرس‏ می‏میرد، و برخی از شما به غایت پیری می‏رسد به گونه‏ای که پس از دانستن بسی چیزها چیزی نمی‏داند. و زمین را خشکیده می‏بینی ولی‏ چون آب بر آن فرود آوریم به جنبش درمی‏آید و نمو می‏کند و از هر نوع رستنیهای‏ نیکو می‏رویاند.
                                                                                         سوره حج آیه 5

25 سال پیش
 مصادف با یازدهم اسفند یک هزار و سیصد و شصت و دو
در چنین روزی من محکوم شدم به زندگی...

و چقدر باعجله آمدم...
 در یک نیمه شب سرد زمستانی...

این پست قرار نبود پی نوشت داشته باشه ولی...
پ.ن.1. از ققنوس شب حسین، آقا امیر، آقا میثم، علی آقا، آقا رضا، یلدا وزینب که واقعا امروز من را شوکه کردند با تبریک پیش از موعدشون تشکر می کنم. اصلا باورم نمی شد کسی تاریخ تولد من را بدونه و براش مهم باشه. همه تون را دوست دارم و ازتون ممنونم. واقعا ممنونم
پ.ن.2. از کلیه ی دوستانی که این مدت سر زدند و به یادم بودند باز هم ممنونم. به خاطر این که پرسیده بودید جوجه ها هنوز زدند. دارند پر در می یارند منم این مدت سرم خیلی شلوغ بوده. کلا نه که موهام بلنده  برای همین وقت نت اومدن نداشتم. در اسرع وقت جبران می کنم



[ یکشنبه 87/12/11 ] [ 12:46 صبح ] [ ساجده ]

نظر

روز اربعین رفته بودیم حرم، تو راه برگشت دو تا جوجه خریدیم، از همین جوجه های یه روزه؛ خیلی نازند من که خیلی دوستشون دارم؛ به آدم شور زندگی می دند، جیک جیک کردنشون، این طرف و اون طرف دویدنشون، همش قشنگه. احساس تحرک می کنی احساس این که زندگی جریان داره...
دیروز دختر خواهرم همین طور که داشت نگاهشون می کرد گفت:
- خاله این جوجه ها خیلی خ.ر اند!
- نه اینها جوجه اند!
- آخه ببین چطوری غذا می خودند؟! جلوشون پره از غذا ولی دونه ها را از توی نوک همدیگه می گیرند...
نگاهشون کردم همین طور بود که دختر خواهرم می گفت.
گفتم خب به این می گند: طمع
از دیروز تا حالا دارم فکر می کنم آیا طمع غیر از اینه؟ جلوی راهت پر از موقعیت های مناسب برای ترقی ولی چشمت دنبال موقعیتیه که دوستت، همسایت، همکارت... به دست آورده؛ برای همین همه ی موقعیت ها را رها می کنی و می ری تا جای دیگری را بگیری...
دارم فکر می کنم آدم طمع کار نه خودش از زندگی بهره می بره نه اجازه می ده دیگران از زندگی لذت ببرند.
پ.ن.1. نمی دونم شاید اسمش بشه حسادت، ولی در هر دو حالت نه خودت به جایی می رسی و نه اجازه می دی بقیه به جایی برسند.
پ.ن.2. در قسمت نظرات پست برهنگی نظری خواندم که گفته شده بود این نامه را چاپلین ننوشته. این لینک هم بود. خودتان بخوانید و قضاوت کنید.
پ.ن.3. حسین هم مدتیه داره درباره طمع می نویسه.
پ.ن.4.هلاکت و نابودی مردم در سه چیز است: کبر. حرص. حسد.
                                                                               امام هادی(ع)



[ جمعه 87/12/2 ] [ 1:47 صبح ] [ ساجده ]

نظر

اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش. به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد، او برای یکدلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است این را می دانم، به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. و من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آور می زنم. اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری، بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی، نترس این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد، به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند.
                                                                     بخشی از نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین

پ.ن.1. چه چیزی باعث شده بود بعضی ها فکر کنند پای کسی در میونه؟؟؟ پست قبل مربوط به هیچ شخص حقیقی یا حقوقی نمی شد.



[ شنبه 87/11/19 ] [ 2:21 عصر ] [ ساجده ]

نظر

هر کسی برای انتخاب شریک زندگی معیارهایی داره؛ شما هم معیارهایی دارید و این معیارها وابسته به باورهای شماست. شاید شما مایل باشید همسر آینده تون فردی مذهبی، تحصیل کرده،مهربون، زیبا یا با هر مشخصه دیگه ایی باشه.
مهم نیست معیارهای شما برای انتخاب چیه، مهم اینکه شما با فردی آشنا شدید که همه این معیارها را داره، همه مشخصه هایی که شما به دنبالش بودید در او جمع شده. هر چی با شخصیت این آدم بیشتر آشنا می شید بیشتر برای شما مورد تحصین و احترام قرار می گیره.
ولی یه واقعیت در مورد این شخص وجود داره و اون این که شخص مذکور ایرانی نیست!
حالا تصمیم شما چیه؟ آیا انتخاب شما تغییر می کنه؟
اگر ایشون هندی، عراقی، آلمانی و…. باشند چی یا این که ممکنه از کشورهای حوزه ی خلیج فارس یا از ترکیه، سوریه، مصر، روسیه یا هر کشور دیگه ایی باشند. در این حالت انتخاب شما چیه؟
اگر افغان باشه چی؟
خودتون را دقیقاً توی اون موقعیت بزارید و به سؤالم با ذکر دلیل پاسخ بدید.
این که اگر دختری یا پسر رویاهای شما یک ایرانی نباشه چه تصمیمی می گیرید؟
اگر دختر یا پسر رویاهای شما یک افغانی باشه تصمیم شما چه خواهد بود؟ چرا؟
بعد از جواب به دو تا سؤال بالا به این هم فکر کنید که شما نیز بدون انتخاب خود یک ایرانی هستید...



[ سه شنبه 87/11/15 ] [ 9:46 عصر ] [ ساجده ]

نظر

ماهی های توی یک آکواریوم بعد از این که یه شخص یکی،دو بار بهشون غذا بده بهش عادت می کنند و هر وقت اون شخص از نزدیکی آکواریمشون رد یشه عکس العمل نشون میدند،کلی ابراز احساسات و ...
ماهی قرمز توی تنگ ما هم همین طور، هر وقت از کنارش رد می شم این قدر این طرف و اون طرف میره و ورجه وورجه می کنه که حتی اگه یک ساعت پیش هم بهش غذا داده باشم دلم براش می سوزه و میرم دوباره بهش غذا میدم تا آروم بگیره؛ حالا بماند که نیاز نیست بیشتر از یک بار در روز بهش غذا بدم!
دیروز یه اتفاق عجیب افتاد؛ با اجازَتون من کُلیا دیر از خواب بیدار شدم و نه که خودم روزه ام فکر کردم ماهیه هم باید روزه باشه، برا همین اصلاً طرفش نرفتم، اما در طول روزم هر چی از اون طرفها رد شدم ماهیه عکس العملی نشون نداد که یادم بیاد به ماهی بیچاره غذا ندادم.
تا این که نزدیکی های افطار یادم افتاد ای داد بیداد ماهیه هم امروز با من روزه بوده!!! رفتم که بهش غذا بدم اما ماهیمون برعکس همیشه اصلاً بی تابی نمی کرد! اصلا این طرف و اون طرف نمی رفت؟! مونده بودم بهش غذا بدم یا نه؟ می دونستم باید بهش غذا بدم ولی....
لحظه ی آخر یک دفعه ماهیه شروع کرد به نشون دادن عکس العمل و مطمئنم کرد که باید بهش غذا بدم. اون لحظه یاد خدا و بندش افتادم...
اینکه چرا باید از خدا خواسته هامون را طلب کنیم؟ چرا باید زیاد طلب کنیم؟ و....
راستش یه مدت بود همش توی دلم می گفتم : خدا که خودش حاجات منو می دونه، مصلحت من را هم که بهتر از خودم می دونه؛ پس اگه من حتی حاجاتم را به زبان هم نیارم خدا خودش چیزی که مصلحتم هست را بهم میده!
اما دیروز ماهی کوچولوی توی تنگ بهم یاد داد چرا وقتی ما از خدا بیشتر طلب می کنیم ، خدا هم بیشتر بهمون لطف می کنه، اما اگه طلب نکنیم خدا هم به اندازه قناعتمون بهمون لطف می کنه.

آنگاه که اعمال حج به جا آوردید پس مانند پدران خود بلکه بیش از پدران خدا را یاد کنید ( و هر حاجت دنیا و آخرت را از خدا خواهید) بعضی مردم کوتاه نظر از خدا تمنای متاع دنیوی تنها کنند و گویند پروردگارا ، ما را از نعمتهای دنیا بهره مند ساز و آنان را از نعمت آخرت نصیبی نیست.
و بعضی دیگر گویند بار خدایا ما را از نعمتهای دنیا و آخرت هر دو بهره مند گردان و از شکنجه آتش دوزخ نگهدار
هر یک از این دو فرقه از نتیجه اعمال خود بهره مند خواهند گشت و خدا به حساب همه زود رسیدگی کند.

                                                                                                        آیات 200تا 202 سوره بقره

می خوام از خدا به اندازه ی بزرگی و عظمتش، به اندازه ی لطف و کرمش، به اندازه ی جود و بخشش ، به اندازه خدایش طلب کنم. نه به اندازه پیله ی مادی دور خودم! چرا که از خدا کمتر از خدا خواستن کم خواستنِ .... و من تا حالا خیلی کم از خدا خواستم و مثل همون افراد کوتاه نظر بیشتر خواسته هام مادی بوده، طلب قبولی توی یه درس! توی دانشگاه! طلب پول! طلب کار!... اما از این به بعد خیلی فراتر از این چیزها طلب خواهم کرد، خیلی فراتر..
پ.ن.1. این نوشته را ماه رمضون امسال نوشتم ولی چند وقت بود شدید دلم می خواست بزارمش اینجا.
پ.ن.2. تاسوعا و عاشورای حسینی نزدیکه، لحظه های ناب دعا من را هم از دعاتون بی نصیب نزارید. التماس دعا
پ.ن.3. خدایا شکرت
پروردگارا در جستجوی آنچه برایم در نظر نگرفته‌ای سرگردان و عاجزم مفرما و آنچه را برایم خواسته‌ای به آسانی و سهولت در اختیارم قرار ده.
                                                                                 دعای حضرت فاطمه(س)



[ یکشنبه 87/10/15 ] [ 8:58 صبح ] [ ساجده ]

نظر

و آسمان و زمین و آنچه را که میان این دو است به باطل نیافریدیم‏، این گمان کسانی است که کافر شده و حق‏پوشی کرده‏اند، پس وای از آتش بر کسانی که کافر شده‏اند. یا مگرکسانی را که گرویده و کارهای شایسته کرده‏اند، چون مفسدان در زمین می‏گردانیم‏، یا پرهیزگاران را چون پلیدکاران قرار می‏دهیم‏؟ این‏ کتابی مبارک است که آن را به سوی تو نازل کرده‏ایم تا درباره آیات آن بیندیشند، و خردمندان پند گیرند. و سلیمان را به داوود بخشیدیم‏. چه نیکو بنده‏ای‏. به راستی او توبه‏کار و ستایشگر بود. هنگامی که طرف‏ غروب‏، اسبهای اصیل را بر او عرضه کردند، سلیمان‏ گفت‏: «واقعاً من دوستی اسبان را بر یاد پروردگارم ترجیح دادم تا هنگام نماز گذشت و خورشید در پس حجاب ظلمت شد.» گفت‏: «اسبها را نزد من باز آورید.» پس شروع کرد به دست کشیدن بر ساقها و گردن آنها و سرانجام وقف کردن آنها در راه خدا. و قطعاً سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدی بیفکندیم‏؛ پس به توبه باز آمد. گفت‏: «پروردگارا، مرا ببخش و مُلکی به من ارزانی دار که هیچ کس را پس از من سزاوار نباشد، در حقیقت‏، تویی که خود بسیار بخشنده‏ای‏.» پس باد را در اختیار او قرار دادیم که هر جا تصمیم می‏گرفت‏، به فرمان او نرم‏، روان می‏شد. و شیطانها را از بنّا و غواص‏، تا وحشیان‏ دیگر را که جفت جفت با زنجیرها به هم بسته بودند تحت فرمانش درآوردیم‏. گفتیم‏: «این بخشش ماست‏،آن را بی‏شمار ببخش یا نگاه دار.» و قطعاً برای او در پیشگاه ما تقرّب و فرجام نیکوست‏.
                                                                                     سوره ص آیات 27 تا 40
وقتی این وبلاگ را زدم کلی حرف داشتم برای گفتن اما الان نوشته هام را دوست ندارم. نوشته هام بد شده! حرفی برای گفتن ندارم! دوست دارم بقیه بگند و من بشنوم...



[ شنبه 87/10/7 ] [ 2:7 عصر ] [ ساجده ]

نظر

اندکی در خود نگر تا کیستی                        از کجایی در کجایی چیستی

آقا جون بلند شده و لبه تختش نشسته، دستهاش را گذاشته لبه تخت و پاهاش آویزونه پایین، انگار بخواد یه یا علی بگه و بلند بشه؛ امّا بلند نمی شه، فقط مامان را صدا می زنه، یعنی هیچ وقت بلند نمی شه. آقا جون را فقط دو بار روی ویلچر دیدم همیشه روی تختش بود...
مامان از توی آشپزخونه جواب می ده:
_ بله
_ یه آفتابه آب و یه تشت برام بیار وضو بگیرم
_ آخه حالا، یکم صبر کن، الآن نمی تونم...
آقا جون رو به خواهر شماره  دو می کنه
_ باریک الله آقا جون؛ برو آفتابه و تشت منو بیار وضو بگیرم. امّا خواهر شماره دو هم قبول نمی کنه.
آفتابه و تشت ش را وقتی وضو می گرفت دیده بودم . فقط مال آقا جون بودند؛ قرمزِ، قرمز بودند؛ می نشست لب تخت و وضو می گرفت.
آقا جون همون طور که روی لبه تخت نشسته نگاهش رو می چرخونه طرف من؛ من دم در ایستادم توی حال، نه توی اتاق از اونجا مامان هم دیده می شه، خواهر شماره دو هم توی سالن هستش، اون طرف تر...
آقا جون می گه:
_ آفرین تو برو (انگار آخرین امیدش من باشم)
_ من بلد نیستم
_ کاری نداره آفتابه رو از توی دستشوی آب کن و بیار
یه نگاه به مامان می اندازم ایستاده سر اجاق گاز، روش اون طرفه، یه نگاه به خواهر شماره دو؛  بعد شونه هام را می اندازم بالا و می گم: نچ، نچ
آقا جون همون سال از بین ما رفت وقتی که من هنوز پا به سن 3 سالگی نگذاشته بودم. امّا عذاب وجدان اون نچ، هنوز با منه.
چرا این کار را نکردم من که می تونستم! چرا مامان صدام را نشنید تا دعوام کنه و بهم بگه که باید این کار را انجام بدم؟ چرا؟

پ.ن.1. آقا جون خیلی مهربون بود؛ دلم براش تنگ شده. یعنی آقا جون منو می بخشه؟
پ.ن.2. خطای کودکی را می گذاریم به حساب کودکی. خطای اکنون را چه کنیم، که هر روز بر تعداد خطاهایمان می افزاییم و پند نمی گیریم از تجربیات.

پ.ن.3. یعنی هیچ معلمی هست که شاگردهای تنبلشم دوست داشته باشه؟ همون شاگردهایی که هر دفعه می گند خانوم به خدا دفعه آخرمه دفعه بعدی می خونم، خانوم آخه مامانم مریض بود! خانوم به ابوالفظل خونده بودیم! خانوم ....
یعنی خدا منو دوست داره؟ منی که هر دفعه براش بهونه می یارم اما تو امتحان بعدی هم دوباره رد می شم!

پ.ن.6.  خدایا شکرت.
 
ای گشایش دهنده ناراحتی و نگرانی! و برطرف کننده غم و اندوه! ای بخشنده در دنیا و آخرت و مهربان در هر دو! بر محمد و آل محمد درود فرست و ناراحتی و نگرانیم را گشایش بخش و غم و حزنم را برطرف ساز.                           صحیفه سجادیه



[ جمعه 87/10/6 ] [ 7:53 عصر ] [ ساجده ]

نظر

:: مطالب قدیمی‌تر >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه