سفارش تبلیغ
اخبار جدید
اخبار جدید

سلام

هنوز هم دلم دارد شور می زند، نمی دانم چرا تمام نمی شود. بچه که بودم نمی فهمیدم وقتی دل آدم ها شور می زند دقیقاً چه اتفاقی می افتد، چطوری یک دل شور می زند؟! اما حالا خوب می دانم، اصولاً به ندرت این طوری می شوم، نه مثل خواهرم که حتی برای ده دقیقه تاخیر هم دلش شور می افتاد و کلانتری و صد و ده و بیمارستان ها را خبر می کرد!
آخرین باری که این طور دل شوره داشتم - یک هفته بدون وقفه - و البته توجهی به آن نکرم، دزد ماشینمان را برد، تقریباً پارسال همین موقع ها بود؛ برای همین دل شوره ی امسال خیلی نگرانم کرده، هر کاری می خواهم انجام دهم می گویم نکند نتیجه اش بد شود؟ نکند دل شوره ام به خاطر همین است؟ نکند...؟
کمی صدقه باید بگذارم کنار

خدایا خودت ختم بخیرش کن... بارالها آرامش را به دلم بازگردان... الهی آمین ... خدایا آرامش را از هیچ دلی نگیر... الهی آمین 



[ پنج شنبه 92/3/30 ] [ 7:59 عصر ] [ ساجده ]

نظر

از خیلی قبل ترها، از همان وقت هایی که هنوز زمان آن نرسیده بود که خواستگاری برایم بیاید، مراسم خواستگاری مرا یاد خرید برده در رم باستان می انداخت، یاد وقت هایی که پیشکارها می رفتند برای خرید برده، انگار داشتند اسب می خریدند، درست همان طور، دندان هایش را چک می کردند، زور بازوانش را، برده های لاغر خریداری نمی شند یا بهایشان بسیار پایین بود، برده باید تنی تنومند، چهره ای زیبا، اعضایی سالم داشته باشد...

توی خواستگاری ها دقیقاً همین طور بود، بارها شنیده بودم فلان دختر به خاطر این که لاغر بوده پسندیده نشده، یا چون سبزه بوده، یا به خاطر عینکی بودنش، یا حتی به خاطر موهای کوتاهش، یا به خاطر محله یشان، یا خانه یشان، یا...!

عادت کرده بودیم وقتی دخترهای فامیل، همسایه و دوست به سن ازدواج می رسند یا مبلمان خانه به طور کامل نو شود یا آدرس منزل تغییر کند! خدا خیر بدهد خواستگارها با دیدگاه هایشان را که موجب می شدند قیافه ی خانه ها کلی متحول بشود! نو شود! شیک شود! دختر خانم ها چندین دست لباس مناسب داشته باشند توی کمدشان برای روز مبادا، هر سال هم مجبور شوند اینها را بیاورند توی دست و چند دست لباس دیگر تهیه کنند. اگر تا حالا لوازم آرایشی نداشته اند حتماً چند تا کرم سفید کننده، پنکک، رژ لب، رژ گونه و ریمل و... را هم باید تهیه کنند.

به مادر من هم گفته بودند، خاله ها و حتی یکی دو نفر از همین واسطه های ازدواج، به مادرم گفته بودند مادامی که در این محله ساکن باشی انتظار نداشته باش خواستگارهای دخترت تحصیل کرده و دارای موقعیت اجتماعی مناسبی باشند، به مادرم گفته بودند همیشه خواستگارهای دخترها یک مرتبه از خودشان پایین تر هستند

همین حرف ها آخر اثر خودش را کرد، مادر خانه ی دو طبقه ی مثل دسته ی گل مان را فروخت تا جای بهتری را بخرد، یکی دو محله بالاتر، اما هر جا را پسندیدیم دایی ایرادی گرفت و همین ایرادها خرید را به تاخیر انداخت، و این گونه یک دفعه قیمت ها رفت بالا و یکی دو محله پایین تر هم نتوانستیم خانه بخریم! آخرش رفتیم جایی که حتی خودشان هم خودشان را قبول نداشتند، جایی که داشتن 17-18 تا بچه از یک پدر و مادر عادی بود اما پوشیدن لباس سال گذشته غیرعادی! جایی وسط زمین های کشاورزی، با هوایی مطبوع، راهی دور، فرهنگی افتضاح

چند روز پیش، همین جا، توی قم وقتی صاحب خانه یمان گفت مجبور است فرش های خانه را نو کند چون طرح شان قدیمی ست، چون خواستگارها می آیند و می روند، بی نتیجه تازه دو ریالی ام جا افتاد که عه هر دو دخترش دم بخت اند، پس بی دلیل نبوده با کلی قرض و فروش خانه و آپارتمانش آمده اینجا را خریده، به هر حال محله مهمتر از خود دختر است. یادم افتاد آسمان همه جا همین رنگ است، آبی، آبی غبار گرفته

فهمیدم چرا هر چند وقت یک بار دخترهمسایه موهایش را اتو می کند، شینیون می کند و آرایش

یاد همان روزهایی افتادم که دخترخاله ام آمد تا به خواهرم آرایش کردن را یاد بدهد، بار اولی که یک عالمه مواد آرایشی مالید روی صورت خواهرم و انصافاً چقدر هم تغییر کرده بود، اما خواهرم نتوانست طاقت بیارود، انگار این همه مواد بد جوری سنگینی می کرد روی صورتش که دیگر ازشان استفاده نکرد؛ ناشی بود دیگر، اگر استفاده کرده بود حتماً حالا یک بچه هم داشت!

خب من هم دست کمی از او ندارم، هر دویمان بچه های یک مادریم، من حتی برایم سخت است بدون روسری بروم جلوی آدم هایی که قرار است یک ساعت بنشینند زل بزنند به من و میوه های گران گران بخورند، بعد هم بلند شوند بروند پی کارشان.

همان بهتر که توی خانه ی ما از این خبرها نیست...

 

بارالها دلم چند روزی ست مدام شور می زند، خودت بخیر رقم بزن این روزهای زندگیمان را... الهی آمین

بازنشر این پست در لینک زن



[ شنبه 92/3/25 ] [ 5:3 عصر ] [ ساجده ]

نظر

مراقبت جلسات امتحان خستگی دارد و هوشیاری بسیار می طلبد. باید هوشیارانه بِایستی و زل بزنی به بچه هایی که اکثراً رفتارهای مشابهی دارند، برخی پیوسته و بی وقفه در حال نگارش اند بدون آنکه به کسی نگاه کنند، تنها گاه گداری زمان را می پرسند. عده ای سرشان به کار خودشان است اما با تامل می نویسند، عده ای نمی نویسند بلکه مدام چشمشان می چرخد روی برگه های دیگران حتی اگر فاصله دور باشد و نتوانند چیزی ببینند، برخی مدام چشم به مراقب دارند، یا در لاک خود در انتظار لحظه ای برای استفاده از تقلب ها تقلب هااااا، عده ای هم عادت کرده اند حتی اگر بلد اند و در حال نوشته اند اما باز چشم هایشان می چرخد و تصادفاً روی برگه های دیگران...
اما در این سال های مراقبت دیروز توفیق شد صحنه ی بسیار قشنگی را دیدم، یکی از همین بچه هایی که مشخص بود خوانده اما نه به اندازه، از همان هایی که می نویسند اما گاه گدار ناگهان تصادفاً چشمش افتاد روی برگه ی بغل دستی اش، گویی نتوانست نگاهش را ببرد که سریع دستش به یاری اش آمد، دست را سپر نگاهش کرد و تا پایان امتحان دستانش سپری بود برایش در برابر وسوسه ی نگاه کردن به برگه ی کنار دستی...
درست مانند وقتی به بچه های 5-6 ساله گفته بودند، ببین توی این جعبه  یه چیزیه، یه چیزی، الان هم من از توی اتاق می روم بیرون ولی تو نیایی توی جعبه را نگاه نکنی هااا، باشه؟ و فقط یکی از بچه ها توانسته بود مقاوت کند، در آخر برای این که وسوسه بر او غالب نشود با انگشت هایش چشم هایش را فشار داده بود، مبادا چشم هایش باز شود.

بارالها توفیق خودداری در برابر وسوسه های شیطانی را از ما دریغ نکن... الهی آمین



[ دوشنبه 92/3/6 ] [ 7:34 عصر ] [ ساجده ]

نظر

[ پنج شنبه 92/3/2 ] [ 7:24 عصر ] [ ساجده ]

نظر

 

بسم الله ارحمن الرحیم

نخوانید بهتر است، همه اش از بایگانی آرزوهایم گفته ام

چهارشنبه بعدازظهر وسط  سریال مرادبیگ مادرم زنگ زد که فردا اولین پنج شنبه ی ماه رجب است، روزه دارد، دوازده رکعت نماز، دعا و فلان سوره بعد هم طلب حاجات اما من همه اش حواسم به دیالوگ های توی فیلم بود که صحنه هایش را بسیار دوست می داشتم از همان اولین باری که دیدمش، همان زمانی که نوجوان بودم و با ترس و لرز می نشستیم جلوی قاب تلویزیون! باشه ای گفتم و تلفن را قطع کردم و چهاردنگ حواسم را متمرکز کردم روی مرادبیگ که حالا می خواست الکی اعتراف کند که تفنگ را او برده...

شبش اما وقتی شبکه ی استانی نماز حرم را نشان می داد و صحبت از لیلة الرغایب به میان آورد تازه یادم افتاد که: همین پنج شنبه ی اول ماه رجب، شبش که بشود همان شب جمعه لیلةالرغایب است، شب آرزوها، شب رغبت ها، شب طلب حاجات!

اما قرار نیست همین طوری الکی حاجت بدهند، همین طوری بگویی خدایا من یک گونی پول می خوام و همان لحظه از آسمان برایت بیفتد! باید اعمالش را به جا آوری، سیمت که وصل شد، آن وقت طلب حاجت کنی، تازه آن هم بگیر نگیر دارد، شاید برآورده شود شاید نشود.

از اعمالش فقط همان یک روزه اش را گرفتم، آن هم به جای روزه های قضا! شب که دوباره مادر زنگ زد و 12 رکعت نماز را یادآوری کرد، کلی به آرزوهایم فکر کردم، آرزوهایی که الان شده اند مثل یک جعبه ی خاک گرفته توی یک انبار قدیمی، آرزوهایی که سال ها می آید و می رود و هیچ خبری از برآورده شدنشان نیست!

پنج سال پیش که قرار شد توی این وبلاگستان 10 تا از آرزوهای بچگی را بنویسیم و 10تا هم از آرزوهایمان برای آینده را، من هم نوشتم شاید وقتی یکی یکی دارند برآورده می شوند یادم نرود اینها آرزوهای دیروز خودم بوده اند، اما نه آرزوهای بچگی برآورده شدند، نه این آرزوهای 5 سال پیش!

نه آن روزها که همه ی بچه های فامیل دوچرخه داشتند و نمی گذاشتند ما به دوچرخه هایشان دست زدن که نه، حتی نگاه کنیم دوچرخه دار شدم و نه آن روزها که خیلی از بچه های دبستان انقلاب اسلامی را پدرهایشان از خیابان رد می کردند پدردار شدیم!

حتی آن روزهایی که فکر می کردم دختر باید حداکثر تا 24 سالگی ازدواج کند اما قبلش حتماً باید فوق لیسانس قبول شده باشد، نه فوقی قبول شدم و نه ازدواجی کردم! مکه و کربلا و سوریه که هیچ از همین مشهد هم خبری نیست که نیست؛ از یک پول حسابی برای تعمیر! دندان ها و دو سه تا عینک خوشکل هم خبری نیست که نیست! لیسانس زبان را هم که بی خیالش شده ام انگار، ترجمه ی کتاب هم همت والا می خواست! نوشتن مقاله هم که سخت بود! از خرید خانه هم باید گذشت گویی، تقدیر به اجاره نشینی ست! گواهینامه هم نگرفتیم شاید ماشین بخریم - پرادو نشد پرایدو- نه مثلاً همین خواسته های مسخره، مثل خواستن فلان مانتو یا خریدن فلان لباس یا آن تکه ی طلا که توی ویترین طلافروشی چشمک می زد.
نه حتی این قول هایی که با رنگ و بوی معنویت به خودم داده ام را جامه ی عمل پوشانده ام... 

ازدواج را که سانسور بگیرم، آرزوهایم انگار هنوز هم همین هاست، انگار متوقف شده ام برای گرفتن چند تا مدرک و گواهینامه، چند تا سفر، یک عالمه کار علمی، کمی هم دکتر باید رفت به همین زودی ها، دست آخر همه اش چندین میلیون پول بلکه قرض ها ادا شود!

شب لیلةالرغایب هم گذشت و من همه اش به این فکر کردم که جریان چیست؟ آیا باید آرزوهایم را عوض کنم؟ اگر خواستم عوض شان کنم آن وقت هدفم چیست؟

خودمانیم ها، توی نوزده بیست سالگی هیچ وقت فکر نمی کردم توی سی سالگی به هیچ یک از این آرزوها نرسیده باشم، اما الان درست توی بیست و نه سالگی فکر می کنم آن روزها چقدر فکر می کردم همه چیز آسان است و این روزها چقدر همه چیز برایم سخت شده است.

 

خدایا، راضی ام به رضای تو، الهی دستم گرفته ای به لطف، ز عنایت رها مکن

خدایا این کشتی در حال حرکت ما را کمی به سمت ساحل مقصود هل بده!

 

 



[ جمعه 92/2/27 ] [ 7:57 صبح ] [ ساجده ]

نظر

[ یکشنبه 92/2/22 ] [ 9:17 صبح ] [ ساجده ]

نظر

دلم می خواهد گریه کنم، بغض دارم، می خواهم بخوابم که فکر نکنم! دلم می خواهد به خدا بگویم: خدایا می دونم هواست بهم هست ولی ...

گرنگه دار من است که من می دانم       شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

 
خدایا بلاتکلیفم، هیچ نمی دانم، نشانه ها را نمی فهمم، رک و راست بهم بگو تکلیف چیست؟ باید چه کنم؟
خدایا...

شاید باید بگم: این نیز بگذرد، ان شاءالله به خیر ...

خدایا دوستت دارم، الهی رضاً برضائک
خدایا نزار که زمین بخوریم

بعداً نوشت: سلمان برام نوشته بود: الیس الله بکاف عبده؟ و من هر چه در ذهنم این جمله را زیر و رو کردم که نیست، خدا، بنده، بکاف پس یعنی چی؟ یادم نیامد که نیامد! دست به دامن گوگل که شدم اما دیدم چرا؛ الان سال هاست که فقط توکل به خدا ما را تا اینجا آورده، وگرنه چطور حساب و کتاب ما می توانست جواب دهد؟ اصلاً مگر جواب دادنی است هزار و یک موردی که وقتی با خواهرت درموردش حرف می زنی هر دوتایمان بگوییم اینها را اگر قرار بود ما معقولانه حساب کنیم نمی شد، دستی در کار است فراتر از این دست های زمینی

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟ چرا کافیست...



[ دوشنبه 92/2/16 ] [ 12:0 عصر ] [ ساجده ]

نظر

صحبت از عُجب بود، از آن مباحثی که کمتر به آن اشاره می شود؛ گفتند فقط وقتی نسبت به دیگر فخر فروشی می کنی گناه نیست، گفتند گاهی فقط در دلت خودت را تایید می کنی، فکر می کنی در فلان مورد خوبی، خودت را در دلت با دیگران مقایسه می کنی بعد احساس برتری به تو دست می دهد، بدون آن که بخواهی این را در رفتار نشان دهی، یا در کلام، همه چیز در دلت می گذرد، کسی جز خودت و خدا از آن خبر ندارد...
گفتم شاید: و این گونه می شود که موفق نمی شوی، باز هم موفق نمی شوی و باز هم... انگار خدا دلش برایت سوخته است، می خواهد بگوید بنده ی من به خودت بیا، برتر از کسی نیستی، اگر من نخواهم صدها بار دیگر هم شکست می خوری...


خدایا! ایمانم را استوار گردان و از گناهانی که از آن غافلم مرا دور ساز
خدایا! مرا با امتحانات دشوار نیاموز که خود به میزان ضعفم آگاهی



[ دوشنبه 92/2/16 ] [ 11:21 صبح ] [ ساجده ]

نظر

کارمند بود و متاهل، شخصیتی نداشت که وقت زیادی برای درس خوندن بزاره، زمان امتحانات کمی می خوند و می رفت برای امتحان، به قول خودش وقتی با استادها صحبت می کردند که شاغل اند و فرصت ندارند اساتید هم هواشون را داشتند، گاهی هم به گفته ی خودش با خودکار و جاسویچی و تقویم و خلاصه کلی از این جور چیزها استاد را می زاشتند تو رودربایستی تا نمره ی قبولی را بگیرند؛ ولی با این حال همیشه خیلی سفت و محکم و قرص می گفت که سال دیگه ارشد شرکت می کنم و دو سال بعد که مدرک را گرفتم فلان سمت را می تونم بگیرم. چنان با قوت و اطمینان صحبت می کرد انگار الان کنکور داده و جواب قبولیش اومده!
همیشه حرف هاش را گوش می دادم، لبخندی می زدم، ان شاءاللهی می گفتم و می اومد پایین. بعد به خواهرم می گفتم: فکر کرده ارشد قبول شدن به همین سادگیه، تا حالا کنکور نداده که این طور با اطمینان حرف می زنه، برای ارشد باید وقت گذاشت، خوند، تلاش کرد، به این سادگی ها که نیست...
پارسال ترم دوم لیسانس را گرفت، قبل از عید که رفته بودیم منزلشون داشت می گفت: پردیس دانشگاه تهران بدون کنکور شرکت کرده و الان منتظر نتایج ِ!
پریروز زنگ زده بود یه سوال بپرسه، پرسیدم: مگه قبول شدید؟ گفت: آررره، الان یک ماهه که داریم می خونیم...
حساب کتاب منطقی من جواب نمی ده ولی می دونم من هیچ وقت این جوری ایمان نداشتم، همیشه دو دو تا چهارتا پیش می رفتم، هیچ وقت نگفتم کی به کیه، دو دو تا هفت تا! توکل به خدا، ایمان داشته باش، هر چی خدا بخواد همون می شه، تو با قوت و اطمینان بخواه...؛ غافل از این که هر وقت دو دو تا چهار تا کردیم پیش نرفت اما هر وقت توکل کردیم پیش رفت...
ولی خیلی ها ایمان دارند و دو دو تاهاشون می شه هفت تا...

بارالها شک را از دلم دور ساز و ایمانم را استوار گردان... الهی آمین

 



[ یکشنبه 92/2/1 ] [ 2:44 عصر ] [ ساجده ]

نظر


سلامبووووس
قبل نوشت: سال نو مبارکگل تقدیم شما البته با بیست روز تاخیر!شرمنده
اواخر اسفند می خواستم مطلبی را بنویسم و به دوستان سر بزنم بعد برم سفر، چون می دونستم ایام تعطیلات نمی تونم نت سر بزنم ولی فرصت نشد که نشد، از بیست و پنجم اسفند تا هفده فروردین هم که کلاً روی ماه کامپیوتر را ندیدیم و دنیایی داشتیم به دور از این تکنولوژی ها...
حالا قراره جبران کنم...شوخی

پرده ی اول
قبل از عید یکی از دانشجویان که زیاد دیده ام بیاید برای افراد مختلف سراغ دختر مناسب بگیرد آمد سراغم، در موردِ دخترِ یکی از همکاران پرسید:موهاش بورِ ؟
- نه، حالا شاید مو مشکی نباشه ولی قطعاً قهوه ای پررنگ می شه تا بور
- دانشجوی فوق لیسانس اند؟
- نه، دانشجوی لیسانس اما نمی دونم سال چندم
- محجبه اند؟
- نه، دختر بشاش و با روحیه ایست، به نظر من متکبر هم نیست، خودش را نمی گیره و سریع ارتباط برقرار می کنه اما محجبه نیست، خب به هر حال همه در محیط دانشگاه محتاط تراند ولی ایشون را من چند بار دیدم آرایش داشته مقنعه اش هم عقب بوده
- البته دخترها بعد از ازدواج تا 50 درصد تغییر می کنند، باحجاب می شند، دختر و پسر از هم تاثیر می گیرند
تهوع‌آور نمی دانم والا
- برای یک نفر می خوام، گفته یه دختر بور می خوام، محجبه، فوق لیسانس، سفید رو ؛ ایشون پوستش چطوره؟
- وا، حالا چرا بور؟
- از معیارهای ایشون بوده دیگه، منم بهش گفتم ولی معیارهایش همینه
- پوست ایشون که سبزه نیست ولی سفید هم نیست، گندمیه
ناگهان یادم به یکی از همکارها افتادم که همه ی شرایط ایشون را داشت؛ گفتم: یکی از همکارهامون هست، بور هستند، سفید رو، دانشجوی فوق لیسانس، محجبه، البته من در حد یه همکار ایشون را می شناسم، در این حد دختر خوبیه، کرمانیه
تا گفتم کرمانیه گفت: نه، کرمان که... سادات هستند؟
- نه
- نه، ایشون می خواند سادات باشه
- هوم، ایشون سادات نیستند البته دختر خانم فلانی هم سادات نیست، محجبه هم که...
- نه، جوون ها بعد از ازدواج عوض می شند
توی دلم گفتم: غلط کردی! رفتم منزل و قصه را برای خواهرم تعریف کردم، گفتم متعجم از این که این دختر هیچ کدوم از مشخصاتی که می خواست را نداره، مخصوصاً حجاب که این قدر روش تاکید داره، برعکس کلاً از نظر حجاب خیلی با این مقوله فاصله داره و بخصوص این که کلاً تیپ هاشون یا فشن ِ یا سوسول! نه سادات، نه دانشجوی فوق، نه خوشکل، نه سفید و بور، نه....
خواهرم جواب داد: ساده ای ها، ایشون می خواسته از این خانواده دختر بگیره، خانواده ای با موقعیت اجتماعی مناسب، متولول و کم جمعیت، بقیه اش مهم نیست؛ چقدر تو ساده ای...
دیدم راست می گه تهوع‌آور

پرده ی دوم
خانمی بیش از سه چهار ماه است مدام زنگ می زند دانشگاه، از کارشناس ها سراغ دختر محجبه می گیرد، این میان به من هم زنگ زد:
...
- یه دختر باحجاب می خوام که حجابش کامل باشه، سال اول یا نهایتاً سال دوم، معدل بالا، قمی هم باشه، از خانم فلانی پرسیدم نتونستند کسی را بهم معرفی کنند، گفتند از شما بپرسم
کمی من من کردم، سعی کردم طفره بروم، چند باری هم به وقت دیگری موکولش کردم ولی چاره ای نبود باید یه دختر خوب بهشان معرفی می کردم
- ببینید من شناخت زیادی روی دانشجوها ندارم، ولی یکی از بچه هامون هست دختر خوبیه، از نظر حجاب هم عالی، درس خون و معدل بالا ولی دقیقا به همین دلیل نمی دونم تمایل به ازدواج دارند یا نه، اگر بخواهید باید از خانواده اش اجازه بگیرم اگر راضی بودند شماره اشون را بهتون بدم
- ایشون رشته اشون چیه؟
- ... ( از رشته های دانشکده ی علوم انسانی بود)
- نه، من می خوام رشته اش حتماً فنی باشه، چون کارشناس فنی مهندسی و مدیریت کسی را نتونسته بودند بهم معرفی کنند گفتم خوب حالا حسابداری هم بد نیست، از گرایش های رشته ی ریاضیه
- بله! بچه های حسابداری مون که سال اولی ندارند، سال دومی ها هم اصلاً محجبه نیستند، محجبه هاشون هم قمی نیستند، همه شهرستانی
- یعنی خوابگاهی
- بله
دوباره و دوباره و دوباره زنگ زد تا مجبور شدم بگردم دنبال سوزن توی انبار کاه و یه دختر قمی باحجابِ سال دومی ِ رشته ی حسابداری پیدا کنم، زنگ بزنم از خانواده اش اجازه بگیرم و نهایتا به ایشون معرفی شون کنم. اما تا فامیل ایشون را گفتم پرید وسط حرفم که:
- این فامیلی مال قمی ها نیست
- شرمنده منم قمی نیستم، فامیلی ها را نمی شناسم، دختر دیگه ای را هم نمی شناسم؛ فقط دیدم ایشون آدرس شون مربوط به قم هست
آخه خداوکیلی اینها ملاکه، دختر می خواند یعنی محجبه ولی در حقیقت رشته براشون ملاکه و شهر! نه اخلاق، نه ایمان، نه فرهنگ، نه تفاهم

پرده ی سوم
یکی از همکارها هست تقریباً هر هفته بهش زنگ می زنند برای معرفی دختر خوب؛ چند وقت پیش بهش زنگ زده بودند ایشون هم چند تا دختر معرفی کرده بود ولی مقبول واقع نشده بود، برای همین از من پرسید، منم دوست ندارم توی این موارد نظر بدم با بی میلی جواب دادم: من که قم کسی را نمی شناسم
- نه، یعنی می گم تو دانشجوهات، یه دختر محجبه و با اخلاق، کم سن و سال چون پسره بیست و سه سالشه
- نمی دونم، این دختری که الان اتاق بود خوبه، هم سال دومیه از نظر سن، هم حجاب خیلی خوبی داره، اخلاقشم که خودت دیدی
-    با یه حالتی که انگار یه مطلب چندش آور بهش گفتم، برگشته می گه: نه، یه دختر خوشکل
وااااایاصلاً همین طوری مونده بودم، آخه کجاش بدِ، بنده ی خدا

حالا این که خوب بود چند وقت قبل تر از خود من مشخصات یکی از همکارهای هم سن و سالم را گرفت، می دونم هر دختری را هم که معرفی می کنه فقط با معیار زیبایی می سنجه نه معیار دیگه ای، با این حال نمی دونم چرا فکر می کنه هر بار باید برای من توجیه بیاره، مثلاً اون بار برگشته می گه: ناراحت نشی که تو را معرفی نمی کنم هاااا، آخه شرایط سنیش به تو نمی خوره، دختر خوشکل هم می خواند...
- !وااااای

چون خیلی طولانی شده پرده ی آخر
رفته بودیم کفش فروشی، چند تا از فروشنده ها که اتفاقاً تیپ های موجهی هم داشند جمع شده بودند دور هم داشتند حرف می زدند، یه قسمت از مکالمه اشون را شنیدم که تصادفاً گوینده  تیپی غلط انداز هم داشت، منظور از غلط انداز این که به اشتباه فکر می کردی باید فردی مذهبی باشه...
- دیدی دختره داشت قبول می کردا، اون دختر چادریه نذاشت، رایش را زد؛ ( این قسمت از مکالمه را با صدای مکرر بوق بخوانید) بوق آخه بگو به تو چه مربوط بوق حالم به هم می خوره از این چادری ها بوق دیگه کی چادری ها را تحویل می گیره بووووووق

آخر نوشت: بیماری توی معیارهات می گی محجبه، چرا حجاب شده لقلقه ی زبان خانواده ها و پسرها ولی بعد عروسشون از هفت قلم آرایش و مقنعه ی فرق سر چیزی کم نداره، خوب از اول بگید: پولدار باشه، موقعیت اجتماعیشون توپ باشه، با آرایش خودش را خوشکل بکنه!
والا

خدایا آرایش کردن را به ما هم یاد بده!پوزخندزبون



[ چهارشنبه 92/1/21 ] [ 12:16 عصر ] [ ساجده ]

نظر

:: مطالب قدیمی‌تر >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه